تبلیغات
شهرک عشق - مطالب دی 1391

شهرک عشق

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه می خواهی مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ شهرک عشق خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟


اس ام اس عاشقانه جذاب و زیبا و دلنشین


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


از منــ پرسید: ســیــگار

را تــرک نـکردی؟؟؟ گفتـم نــه

کبریــت را ترکــ کرده ام
...

ســیـگار را بـا ســیـگار

روشـــــن میـکنم







طبقه بندی: کلمات عاشقانه،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 07:31 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..

اس ام اس عاشقانه جذاب و زیبا و دلنشین


ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»



طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


گنجشک و آتش
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...




ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده،
برچسب ها:گنجشک و آتش،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


   یه عالمه جوك و اس ام اس غضنفر
 

اس ام اس عاشقانه جذاب و زیبا و دلنشین


ادامه مطلب



طبقه بندی: اس اس ام اس خنده دار | اس ام اس سركاری و جالب،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


خدا هیچ چیز که به ما نداده باشه

دو چیز را زیاد داده

به من صبر زیاد و به تو روی زیاد !.

.

.

.

پسر به دختر : می خوای خورشید زندگی من باشی ؟

دختر : آره

پسر : پس ۹۲,۹۵۵,۸۸۷٫۶ مایل از من دور بمون !

.

.

.

دیگه به من زنگ نزن

حالا شناختمت

من نمیتونم دیگه با تو باشم

ازت بدم میاد

بی لیاقت

خداحافظ

“این آخرین جمله ای بود که همسایمون به شوهرش گفت”

میخاستم تو ام در جریان باشی عزیزم !

.

.

.

غضنفر تو قطار میشینه به صندلی روبرویی میگه:

به سلامتی دارین برمیگردین؟!

اس ام اس عاشقانه جذاب و زیبا و دلنشین


ادامه مطلب



طبقه بندی: اس اس ام اس خنده دار | اس ام اس سركاری و جالب،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:38 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]



نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد.

نمی دانم نداشتنت سخت تر است؛

یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من هیچ از تو فکر جدایی نمی کنم
من عشق را از تو گدایی نمی کنم
این مهر بین ما که خودت آفریده ای
از من دریغ کن،صدایی نمی کنم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در خیالم پشت سرت آب ریختم نه برای اینکه برگردی
 تا پاک شود

 هرچه رد پای توست از زندگی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زخمی به دلم مانده
دلت را قرض میدهی
امشب را مرحم باشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من ، تو ; ما

  یادت هست ؟

تمام شد

حالا : تو ، او ; شما

من هم به سلامت . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اس ام اس عاشقانه جذاب و زیبا و دلنشین


ادامه مطلب



طبقه بندی: اس ام اس{عاشقانه}،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


اس ام اس عاشقانه جذاب و زیبا و دلنشین

 

ساعت ها به ساعت می نگرم

مسابقه گذاشته اند عقربه ها

هر چه غمت بیشتر باشد از سرعت خود می کاهند . . .

......

نه چتر با خود داشتی ،نه روزنامه و نه چمدان

عاشقت شدم

از کجا باید میفهمیدم مسافری !؟

.....

من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان هر وجبت ترمه و کاشی

در هر نفس این است دعایم همه  ای ماه

در زیر و بم خاطره ، آزرده نباشی  . . .

......

همه جا پر شده که

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

من میگم حق دارن

چون دوست داشتن های ما بودار است

بوی سو استفاده

بوی خیانت

بوی دروغ میدهد . . .

اس ام اس عاشقانه جذاب و زیبا و دلنشین


ادامه مطلب



طبقه بندی: اس ام اس{عاشقانه}،
برچسب ها:اس ام اس، اس ام اس عاشقانه،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكوییت نیز خرید. برروی یك صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او یك بسته بسیكوئیت بود و مردی در كنارش نشسته بود وداشت روزنامه می خواند وقتی كه او نخستین بیسكوئیت را به دهان گذاشت متوجه شد كه مرد هم یك بیسكوئیت برداشت وخورد او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فكرد كرد :«بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه كرده باشد»

ولی این ماجرا تكرار شد.هر بار كه بیسكوئیت بر می داشت،آن مرد هم همین كار را می كرد این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنش نشان بدهد.وقتی كه تنها یك بیسكوئیت باقی مانده بود.

پیش خود فكر كرد : حالا ببینم این مرد بی ادب چه كار خواهد كرد؟

مرد آخرین بیسكوئییت را نصف كرد و نصفش را خورد.این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن كتابش را بست ، چیزهایش را جمع وجور كرد و بانگاه تندی كه به مرد انداخت از آنجا دور شدو به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست،دستش را داخل ساكش كرد تا عینكش را داخل ساكش قرار دهد و با كمال تعجب دید كه جعبه بیسكوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده ،خیلی شرمنده شد !!!!از خودش بدش آمد...... یادش رفته كه بیسكوئیتی كه خریده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بیسكوئیت هایش را با او تقسیم كرده بود،بدون آنكه عصبانی و برآشفته شده باشد در صورتی كه آن موقع فكر می كردآن مرد دارد از بیسكوئیت هایش می خورد خیلی عصبانی شده بود و متأسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش یا معذرت خواهی نبود .

«چهار چیز كه نمی توان آنها را باز گرداند....»

سنگ پس از رها كردن

               حرف پس از گفتن

                              موقعیت پس از پایان یافتن

                                             و زمان پس از گذشتن.....





طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردی



طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


سالها پیش دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود .

او فقط یک برادر 5 ساله داشت .دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد .

پسرک از دکتر پرسید :ایا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟؟

دکتر جواب داد :بله و پسرک قبول کرد.

پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندند و لوله ها ی تزریق را به بدنش وصل کردند ...پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و درحالیکه خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت :ایا من به بهشت می روم؟؟


پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند......!!



طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:05 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …




طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت:
 

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد
درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون ناامیدی و تاریكی بکشند

 

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند


اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها
 
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟
سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستاد

 

با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتی كه تنها هستی تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست
 

چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترینش را به تو ارزانی می دارد
 

آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی دانستم


عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
عشق کار همه کس نیست نمیدانستم





طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 03:21 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر
استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
*عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست.

فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید




طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 4 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

دریافت کد :: صدایاب
PageRank مسابقه وبلاگ برتر ماه
, . , .
دریافت کد خداحافظی

دریافت کد خداحافظی

کــد کجــ شدنـــ تصاویــر

تجارت کلیک و بازی شانسی