تبلیغات
شهرک عشق - مطالب داستان

شهرک عشق

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه می خواهی مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ شهرک عشق خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

دو تا رفیق عاشق یک دختر میشن
دختره میگه من 2 جام مشروب برای شما میارم
تو یکیش زهر ریختم....
هرکس زنده بمونه اون با من ازدواج میکنه...!
... رفیق اولی میخوره میگه: به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه،
رفیق دومی میخوره میگه: به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه.
بعد دختره یه پیک میخوره میگه زهر تو این بود!
میخورم به سلامتی این که رفاقت این دو رفیق به هم نخوره...
به افتخاره همه دختر پسرهای باوفا وبامرام......♥






طبقه بندی: داستان، اس ام اس{عاشقانه}، داستان های کوتاه و آموزنده، کلمات عاشقانه، داستان های عاشقانه،

[ سه شنبه 20 فروردین 1392 ] [ 08:45 ق.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


جـــور میکند خـــدا دَر و تخته را با هم...
همانطور که من و تو را آشـــنا کرد...
تــو شدی خـــاطره ســـاز...
من شدم خــــاطره باز...






طبقه بندی: داستان، اس ام اس{عاشقانه}، اس اس ام اس خنده دار | اس ام اس سركاری و جالب، داستان های کوتاه و آموزنده، کلمات عاشقانه، داستان های عاشقانه،
برچسب ها:عاشقانه، عکس های حرفه ای عاشقانه، عکس،

[ سه شنبه 20 فروردین 1392 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


گاهی دوست دارم بدون پک زدن
فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد
شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من . . .




طبقه بندی: داستان، داستان های کوتاه و آموزنده، کلمات عاشقانه، اس اس ام اس خنده دار | اس ام اس سركاری و جالب، داستان های عاشقانه، اس ام اس{عاشقانه}،

[ یکشنبه 18 فروردین 1392 ] [ 06:40 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]





خـــوابْهـایـّمْ...
.
.
گاهـی...
.
.
زیباتَرْ اَزْ زِنْدِگی اَمْ مـی شـَوَنــْدْ...
.
.
.
.
کـاشْ گـــــاهــی...
.
.
.
بــــَــرایِ هَمیشهِ خـــوابْ مــی مــانـْـدَمْ ...!!!
.
.
..



طبقه بندی: داستان، کلمات عاشقانه، داستان های کوتاه و آموزنده، اس اس ام اس خنده دار | اس ام اس سركاری و جالب، داستان های عاشقانه،
برچسب ها:عشق، کلمه، کلمه عاشقانه، زیبا، زیباترین،

[ یکشنبه 18 فروردین 1392 ] [ 06:30 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


بیچاره باخودش حرف میزد
!درگوشه خیابان
چه کسی اورامیشناسد؟
درشب های سرد چه میکند؟
در تاریکی شب
........وقتی هیچکس درخیابان نیست
..............چه میکند باحرف هایش
یک حرف را
چندین بار تکرار میکند
:درتکرار این حرف چه دارد که بگویید
من فاحشه نیستم
.........من فقط باکره نیستم
...........من باکره بی بکارتم
فاحشه مرا نخوانید





طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های عاشقانه، کلمات عاشقانه، داستان،
برچسب ها:فاحشه مرا نخوانید، درگوشه خیابان، باکره نیستم، وقتی هیچکس درخیابان نیست،

[ جمعه 16 فروردین 1392 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكوییت نیز خرید. برروی یك صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او یك بسته بسیكوئیت بود و مردی در كنارش نشسته بود وداشت روزنامه می خواند وقتی كه او نخستین بیسكوئیت را به دهان گذاشت متوجه شد كه مرد هم یك بیسكوئیت برداشت وخورد او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فكرد كرد :«بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه كرده باشد»

ولی این ماجرا تكرار شد.هر بار كه بیسكوئیت بر می داشت،آن مرد هم همین كار را می كرد این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنش نشان بدهد.وقتی كه تنها یك بیسكوئیت باقی مانده بود.

پیش خود فكر كرد : حالا ببینم این مرد بی ادب چه كار خواهد كرد؟

مرد آخرین بیسكوئییت را نصف كرد و نصفش را خورد.این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن كتابش را بست ، چیزهایش را جمع وجور كرد و بانگاه تندی كه به مرد انداخت از آنجا دور شدو به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست،دستش را داخل ساكش كرد تا عینكش را داخل ساكش قرار دهد و با كمال تعجب دید كه جعبه بیسكوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده ،خیلی شرمنده شد !!!!از خودش بدش آمد...... یادش رفته كه بیسكوئیتی كه خریده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بیسكوئیت هایش را با او تقسیم كرده بود،بدون آنكه عصبانی و برآشفته شده باشد در صورتی كه آن موقع فكر می كردآن مرد دارد از بیسكوئیت هایش می خورد خیلی عصبانی شده بود و متأسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش یا معذرت خواهی نبود .

«چهار چیز كه نمی توان آنها را باز گرداند....»

سنگ پس از رها كردن

               حرف پس از گفتن

                              موقعیت پس از پایان یافتن

                                             و زمان پس از گذشتن.....





طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردی



طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


سالها پیش دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود .

او فقط یک برادر 5 ساله داشت .دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد .

پسرک از دکتر پرسید :ایا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟؟

دکتر جواب داد :بله و پسرک قبول کرد.

پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندند و لوله ها ی تزریق را به بدنش وصل کردند ...پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و درحالیکه خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت :ایا من به بهشت می روم؟؟


پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند......!!



طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:05 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …




طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت:
 

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد
درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون ناامیدی و تاریكی بکشند

 

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند


اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها
 
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟
سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستاد

 

با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتی كه تنها هستی تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست
 

چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترینش را به تو ارزانی می دارد
 

آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی دانستم


عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
عشق کار همه کس نیست نمیدانستم





طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 03:21 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر
استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
*عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست.

فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید




طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ بهرام ا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

دریافت کد :: صدایاب
PageRank مسابقه وبلاگ برتر ماه
, . , .
دریافت کد خداحافظی

دریافت کد خداحافظی

کــد کجــ شدنـــ تصاویــر

تجارت کلیک و بازی شانسی